پیــــــام جاویــــــد
...!اینجا مدرسه ی منه...!بفرما تو دم در بده...!
اما خوجحالم هستم یه جورایی خوجحال از اینکه امروز دوسمو بعد از ۴ ماه دیدمو باهم بودیم کلی گفتیمو خندیدیم بیرونم رفتیم برا خرید مریدمون ولی همش کرکرِ خنده بود ولی به هر حال همه چیز عالی بود اما.... میگن مدرسه داره تعطیل میشه کلاً از آموزش و پرورش گرفته تا بقیه افتادن به جون مدرسمون احتمالاً مدرسمو عوض میکنم. صبح میرم مدرسه یه سری میزنم به هر حال یه خبری میدم آخه اگه بسته شه این بلاگمم باید عوض کنم دیه چون اسمش ماله اون مدرسس مدیر مدرسه ی قنوت(دوستان آملی که میدونن کجاس نیاز به معرفی نیس دیه) چندبار بهم ز زد حالا شاید برم اونجا آخه الآن همه جا پر شده ناسلامتی یه هفته دیگه مدرسه س ولی باورم نمیشه خیلی زود گذشت خلاصه .... باز میام خبر میدم فلــــــــــــــــــــن و همه عجیجایی که نظر دادن و شرمنده از اونایی که میخواستن زودتر آپ کنم و چندین بار تو یاهو بم گفتن اما خب بهونه نبود و راستش یه جورایی حسشم نبود خلــــــــاصه الان دیگه اومدم... شایعه شده که قراره مدرسمون کلاً تعطیل شه اما مدیر گفته نمیداره همچین اتفاقی بیفته ظاهراً کل آموزش و پرورش چششون گرد شده به این مدرسه ی فکستنیِ ما و اینطور که انتظار میره باید یه جنبش سبزی تشکیل بدیم آقــــــــــــــــــــــا دیشب رفته بودیم تفلد با دوس جونــــام... جای همگی خالی خیلی خوج گذشت کلـــــــی رقصیدیم داشتم با کیک میرقصیدم که بیارم بذارمش رو میز که شمعاشو فوت کنه آقا هرکی میومد میرقصید باهام یه تیکه از کیکو میزد به صورتم حتی اون دوسم که تولدش بود اومدو صورتمو کیکی کـــــــرد (مظلوم گیر آوردن از مظلومیتم سوء استفاده کردن خلاصه کیکو گداشتم رو میزو رفتم صورتمو پاک کردمو اومدم که کیکو بذارم تو دهنش که کوفت کنه بش گفتم چشاتو ببند یه سورپرایز برات دارم اونم چشاشو بست منم نکردم نامردیو با یه دست پر کیک سمتش حمله کردم خلاصــه نوبت رسید به کادوها اونام به ترتیب باز شدنو نشستیم سر جامون البته اونم جریان داشت اما اگه بگم میگین اَه چقدر زر میزنی تو دختر... پس نهایتاً تصویب شد که نگم چند روز پیشم با بچه ها رفتیم دفترو کتاب خریدیم برا مدرسه فروشنده یه پسره چس دماغ بود (البته توهیـــن نشه هـــا و پسرا ناراحــت نشن میدونم حقیقت تلــخه اِآِاِاِ بی ادب فحش نده) خلاصه تصویب شد که اسکلش کنیم جای دخـــترا خالی اونقدر به این بدبخت گیر دادیم که آخرش یارو گفت:خانوما انتخاب کنید خودتون من فقط حساب میکنم اگه از چیزی خوشتون نیومد نخرید فقط سوال نپرسید درموردش ما هم که کل مغازه شو زیر و رو کردیم آخرشم با هزارتا غر غر از مغازه زدیم بیرونو خریدمونو من اومدم بعد از ۱ هفته و چند روز آخه یه سری مشکل افتاد جلو پام تا دس به سرشون کنم طول کشید دیگه خلاصه حلال کنید دیگـــــــه ۲شنبه آخرین جلسه ی کلاسایی بود که تو مدرسه برگزار شده بود خلاصه خیر سرشون میخواستن ۲شنبه یه آزمونی بگیرن البته به ۲ جهت که عرض میکنم: ۱-جهت سرویس کردن دهن ما بنده های حقیر ۲-ارزشیابی کنن که ۱ ماه کلاس اومدیم چه گلی به سرشون زدیم خلاصه منطقه ی آزمون امن و امان بود خلاصه لس آنجلسی بود برا خودش (خدا کنه وسط سالم همین باشه وگرنه.....) فیزیک کل کلاس شدن ۴ (زیاد تعجب نکنید و فک نکنید تنبلماااا چون از ۱۰ نمره بود) نکته ی جالبه دیگه که میتونه گاگول بودنمو ( دور از جون) ثابت کنه اینه که خیر سرمون اومدیم یه نیگاه کوچیک به ورقه ی جلویی بندازیم خدا نصیب نکنه همه رو برعکس دیدم برا همین نمرم کمتر از اون شد دلم شکست. ریاضیم که شدم ۱۶ اینم بگم سوالاش یه نصفه ورق راه حل میخواد پدرسگ سوالای کنکور میده بهمون منم که از چشام کمک گرفتم یه نگاهی به برگه ی جلویی انداختمو به پشت سریام کمک کردم آخه بدبختا همه امیدشون به من بود دیه. خلاصه تموم شدو بازم مثه همیشه غزال برنده میشه( تشویق نکنید توروخدا شرمنده میشم.) میخواستم زودتر آپ کنم اما خواب بهم مهلت نمیداد شاید فردام آپ کردم معلوم نیس فلن خلاصه حاضر شدم و داشتم با سرعت برق میرفتم سمت دروازه که ییهوووو یه جفتک خــــرکی انداختم تازه به خودم اومــدم متوجه شدم بند کفشم باز بوده بالاخره رسیدم به مدرسه. ناظم یه خورده به تیپ و اینام گیر داد البته خندشم گرفته بود خب اگه منم بودم خودمو اونطوری میدیدم از خنده ولو میشدم دیه ( حالا فک کنین که من چطوری بـــــــــودم ) ۸:۳۰ رسیدم به کلاس شیمی یه ۳۰ مین نشستم که زنگ خورد بعدشم که لـــوک خوش شانس (دبیر ریاضی) وارد شد با موهای سشوار کشیده و تی شرت قرمز (کاملا شنل قرمزی) با یه تیکه دستمالی که تو دستش بود البته بقیه ی دستمال تو دماغش جا مونده بود .یه خورده حرفید و چندتا تمرین داد اما چون مخ همه پوکیده بود هیشکی حل نکرد برا همین سر جاش نشست و شروع کرد به نصـــــــــــــیـحت کردن اما کو گوش شنوا؟! از بس که حرفید بالاخره زنگ خورد دیه زنگ بعدیم که فیزیک در خدمتمون بود بالاخره انتظارها تموم شدو دبیر به کلاس اومد اونم چندتا مطلب گفت و با روبرو شدنه سوالای بی جواب به گفتن مطلب ادامه داد ولی ۲۰ مینٍ آخرٍ کلاسو لایی کشیدم. گلاب به روتون به بهونه ی دستشویی یه ۱۰ مین زدم بیرون بعد اومدم کلاس با آوردن بهونه های بنی اسراعیلی درسو تمومیدیم خسته و کوفته اومدم خونه و یه دل سیر تا نزدیک افطار خوابیدم بیدار شدم غذا خوردمو دیگه حوصلم پوکیده بود از خونه زدیم بیرون خیلی خوج گذشت اما آخرشبٍ خوبی نداشتم بیخیال.مهم نیس.نمیخوام بازم از غم بنویسم.اگه زیاد خوب ننوشتم بازم شرمنده آخه حالم زیاد خوب نبــود (بچه مسلمونیم دیه نه یه ناهار درست و حسابی خوردم نه صبحانه(آخه آدم ناهار الویه میخوره؟! بــعد از ظهر خیر سرم اومدم میوه کوفت کــنم اولــین گاز از هلو زده بودم که بیــشتر از ۱۰۰ تا فحش از خاله جـــون شنیدم برا همین رفتم سراغ دوست عزیز و همدم همیشگیم یعنی خـــواب عزیزم بعدش که بیدار شدم احساس ضعف کردم آخه نه اینکه روضه بـــــــودم گشنم شده بود یه بستنی گرفتم که یه خورده جون بگیرم بعدش دیگه حرکت کردم سمت خونه ی مادر بزرگه جا همیگی خالی تا در باز شد فک کردم وارد بهشت شدم بعد از افطار با بکــــس عزیز رفتیم ددر دودور چه خبر بـــــــــود! خیلی شلوغ بود این بود اولین روز از ماه رمضون الآنم باید برم سحـــری بخورم دوستای گلم بفـــــــرما سحــــر آقا این وبلاگ جدیدو زدم دوس دارم با حضور گرمتون نورانیش کنید میخوام خاطرات و اتفاقات روزمره رو توش بنویسممممم فردا که ماه رمضون میشه پس احتمالا از امشب کم کم راش ( نمیدونم والا بگم راهش یا راش،حالا به روی مبارک خودتون نیارید فلن....

حالا بحثو سیاسیش نمیکنم دیه....
از هیپ هاپ گرفته تا تانگو (وقتی فیس تو فیس بودیم احساس میکردی طرف میخواد قورتت بده حالا خوب بود دخی بودیـــــم )
(شده بودم عین رنگین کمون)
پدر سگا )
کیک اونقدر افتضاح شد که فابل به دیدن نبود...
(آقا سوتی موتی دادم به روی مبارکتون نیارید و ما رو هم شرمنده نکنید)
![]()
![]()
).اون روز کل خونواده روضه بودن برا همینم غذا از گلوم پایین نمیرفت![]()
اونم چی؟! تازه از خواب بیدار شده باشــــــه!
)![]()
دیگه حس هلو خوری پرید![]()
. به به جای همیگی خالی یه ۳ ۴ ساعتی رو باهم خلوت کردیم![]()
. حاضر شدم که برم خونه ی مامی بزرگم آخه اونجا آش داشتن منم میخواستم روضمو با آش باز کنم
(الکـــــــــی)![]()
(آخه چندتا کوچه با خونمون فاصله داره) دیدم چشم مردم گرد شده رو بستنیم(خوب نزدیک اذان بود دیگه به من که ربطی ندارشت
) بستنیمو که خوردم رسیدم خونه ی مادر بزرگه
.
مثه جنگلیا افتادم به جون آش عزیز و بقیه خوراکیای گلم
.
ولی بازم خیلی حالید جای همگـــــــی خــــــالی![]()
![]()
![]()
![]()
) میندازم![]()
![]()





